محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4845
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىبينم به خدا مشخصش نمىدارم . » گويد : پس ما را از بند آهنين رها كرد ، همهء آن شب را به نزد وى به سر كرديم تا صبح در آمد . گويد : پس از آن مرا بر ما بين مكه و مدينه گماشت و همچنان عامل آنجا بودم تا جعفر بن سليمان بيامد و مرا پيش خود برد و ملازم خويش كرد . ابو كعب گويد : وقتى محمد كشته شد پيش عيسى بودم . سر را پيش روى خويش نهاد و رو به ياران خود گفت : « در بارهء اين چه مىگوييد ؟ » كه بد او گفتند . گويد : يكى از سرداران عيسى رو به آنها كرد و گفت : « به خدا دروغ گفتيد و نادرست گفتيد ، براى اين چيزها با وى نبرد نكرديم . بلكه از اين رو كه مخالفت امير مؤمنان كرده بود و ميان مسلمانان اختلاف آورده بود . وى روزه دار بود و شب - زنده دار . » و قوم خاموش ماندند . اسلمى گويد : يكى پيش ابو جعفر آمد و گفت : « محمد گريخت . » گفت : « دروغ گفتى ما خاندان نمىگريزيم . » ابو الحجاج جمال گويد : بالاى سر ابو جعفر ايستاده بودم و از من در بارهء قيام محمد مىپرسيد كه خبر آوردند كه عيسى هزيمت شد ، تكيه داده بود ، بنشست و با چوبى كه همراه داشت به سجادهء خويش زد و گفت : « هرگز ! پس بازى كودكان ما بر روى منبر در كار خلافت و مشورت زنان چه شد ؟ هنوز وقت آن نشده است . » محمد بن حسن به نقل از يكى از ياران خويش گويد : تيرى به ران ابو القلمس خورد و پيكان بماند به مداواى آن پرداخت و در كار آن فرو ماند ، به دو گفتند : « بگذار تا چرك كند و در آيد . » و آن را واگذاشت . گويد : وقتى پس از هزيمت از پى وى بر آمدند ، سوى سنگستان رفت و به